تبليغاتX
قفس تنهایی - باران
نترس از هجوم حضورم ، چیزی جز تنهایی با من نیست

باران، قصيده‌واري،

- غمناك-

آغاز كرده بود.

مي‌خواند و باز مي‌خواند،

بغض هزار ساله دردش را،

انگار مي‌گشود.

اندوه زاست‌ زاري خاموش!

ناگفتني است

اين همه غم!

ناشنيدني است!

پرسيدم اين نواي حزين در عزاي كيست؟

گفتند اگر تو نيز،

از اوج بنگري،

خواهي هزار بار ازو تلخ‌تر گريست!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:51  توسط عطیه   |