|
نترس از هجوم حضورم ، چیزی جز تنهایی با من نیست
|
در سیاه لحظه های بی کسی
سینه ام مالامال از دلواپسی
در کشاکشهای دلتنگیهای من
می شمارم میله های این قفس
آتشی افتاده بر این پیکرم
گو بسوزد یا بسازد با دلم
رسم دیرین را بگو از بر کنم
تا درون سینه ام آتشی برپا کنم
عاشقان را بی کسی تقدیر است
تا بسوزد دل اول این راه است
پس بسوزای دل که حق عاشق است
اینچنین تنها و بی کس مردن است