تبليغاتX
قفس تنهایی
نترس از هجوم حضورم ، چیزی جز تنهایی با من نیست

وقتي نگاهم ميكرد تمام وجودم مي لرزيد تنها كسي بود كه مرا اينگونه عاشق كرد دلم مي خواست بدونه كه چقدر دوستش دارم اما او هميشه با من سرد و رسمي بود...
به خاطرش به علاقه خيلي ها پشت كردم اما بازهم...
يك روز به هم برخورد كرديم ازم دعوت كرد احساس خوبي داشتم اونروز خيلي حرف زديم اما اينبار هم سردو رسمي...
سالها گذشت درسمان هم تمام شد اخرين باري بود كه مي ديدمش يعني ميدانستم كه اين اخرين بار است اخرين حرف ما فقط يه نگاه بود....
و درآخر گفت خدانگهدار....
من رفتم و اورفت من با انديشه او و او با انديشه فرداها...
زماني گذشت با خبر شدم كه ازدواج كرده ميگفتند او ديگر شاد نيست نميدانستم چرا من به تنهايي خود فكر ميكردم...
سالها گذشت او را ديدم اين بار جسم بي روحش را در مراسم خاك سپاريش سردي جسمش مرا ياد سخنانش ميانداخت حرفهايي سرد و بي روح...
ديگر نخنديدم از او هيچي به يادگار نداشتم جز يك نگاه...
دفتر خاطراتش بدستم رسيد با اندوهي فراوان آن را ورق زدم آخرين نوشته اش مربوط به آخرين ديدارمان بود خواندم نوشته را :
امروز براي اخرين بار ديمش چقدر زيبا شده بود هم زيبا بود هم مهربان وقتي نگاهم ميكرد دلم ميلرزيد برق نگاهش نگذاشت بگويم كه چقدر دوستش دارم...


من ديگر به تنهايي خود فكر نمي كنم به غروري كه فاصله را رقم زد مي انديشم.

 

*********************************

دروغ

عاشقان داستان دل من گوش کنید

قصه ی خوبی مجنون، فراموش کنید

دلم از دست تو مجنون خون شد

عاقبت دیده پر از اشک_غم مجنون شد

داستان عاشقی آغاز کرد

با من دیوانه اما با دروغ آغاز کرد

هر دروغ از بهر عشقی تازه بود

هر دو روزی در پی یاری تازه بود

از دلش یار قدیمی پر می کشید

روز بعد با یار جدیدی نقش قلبی می کشید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 12:40  توسط عطیه   | 

هر شب وقتی تنها می شم، حس می کنم پیش منی

دوباره گریم می گیره، انگار تو آغوش منی

روم نمی شه نگات کنم، وقتی که اشک تو چشمامه

با این که نیستی پیش من، انگار دستات تو دستامه

بارون می باره و تو رو، دوباره پیشم می بینم

اشک تو چشام حلقه می شه، دوباره تنها می شینم

دوباره باز یاد چشات، زمزمه ی نبودنت

ببین که عاقبت چی شد، خسته ی با تو بودنم

خاک سر مزار من ، نشونی از نبودنت

دستهای نامردم شهر، تو رو ازم ربودنت

بارون می باره و تو رو، دوباره پیشم می بینم

اشک تو چشام حلقه می شه، دوباره تنها می شینم

قول بده وقتی تنها می شم، بازم بیای کنار من

شبهای جمعه که میاد، بیای سر مزار من

به زیر خاکم هنوز، نرفتی از خیال من

قصه نخور سیاه نپوش، گریه نکن برای من

دیگه فقط آرزومه، بارون بباره رو تنم

رو سنگ قبرم بنویس، تنها ترین تنها منم

 

دیگه فقط آرزومه...

 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 15:15  توسط عطیه   | 

 

ستاره گم شد و خورشید سر زد

پرستویی به بام خانه پر زد

در آن صبحم صفای آرزویی

شب اندیشه را رنگ سحر زد

 

پرستو باشم و از دام این خاک

گشایم پر به سوی بام افلاک

ز چشم انداز بی پایان گردون

درآویزم به دنیایی طربناک

 

پرستو باشم و از بام هستی

بخوانم نغمه های شوق و مستی

سرودی سر کنم با خاطری شاد

سرود عشق و آزادی پرستی

...

تو هم روزی اگر پرسی ز حالم

لب بامت ز حال دل بنالم

وگر پروا کنم بر من نگیری

که می ترسم زنی سنگی به بالم!

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:21  توسط عطیه   | 

             خدایا نبض شعرم مرده است

                                         بطن شعرم را کسی دزدیده است

             شعر تلخ من چه شد؟

                                                    آه سردم را چه شد؟

             پس بهار من چه شد؟

                                                    بال پروازم چه شد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 14:0  توسط عطیه   | 

 

دلم در این شب سنگین


هوای تازه میخواهد


هوای تازه ی دریا


طلوع تازه ی خورشید


صدای گرم یک باران


گیاهی سبز در گلدان


دلم فریاد می خواهد


رهایی , زندگی , پرواز می خواهد


دلم در سینه می میرد


دلم در سینه می گیرد

 

دلم فریاد می خواهد...رهایی , زندگی , پرواز می خواهد...

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 15:42  توسط عطیه   |