نترس از هجوم حضورم ، چیزی جز تنهایی با من نیست
 

 

 

دلی که می شکند در صفای بهار

پرنده می نگرد به آزادی بهار

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 17:20  توسط عطیه  

 

اكنون منم كه خسته ز دام فريب و مكر

بار دگر به كنج قفس رو نموده ام

بگشاي در كه در همه دوران عمر خويش

جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 21:39  توسط عطیه   | 

 

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم

غم هجران ترا چاره ز جایی بکنیم

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی

تا طبیبش به سرآریم و دوایی بکنیم

آنکه بی جرم برنجید و بتیغم زد و رفت

بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 16:5  توسط عطیه   | 

قلبم آکنده ز درد است

به دل برنخورد

آنکه همراه دلم بود

غم کس نخورد

تو مگر درد مرا باز ندیدی امروز؟

چه کنم با تو که رفتی ز برم چون دیروز!

قلب من ساکن و سرد است

اسیرم به نفس

مرگ آمد؟ بروم از محبس

تو بگو من بروم

خندان باش

تو بگو چون نفسی در جان باش!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 13:21  توسط عطیه   | 

 

عالم آرا خودنمایی می کند

یا حسین است و خدایی می کند

کشتی ایمان ز طوفان ایمن است

تا حسینش ناخدایی می کند

 

 

 

عاشقان تسلیت 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 16:46  توسط عطیه   | 

غم او چون غم من جاودانی ست

دلم خون شد از این افسرده پاییز

از این افسرده پاییز غم انگیز

غروبی، سخت مهنت بار دارد

همه درد است و با دل کار دارد

شرنگ افزای رنج زندگانی ست

غم او چون غم من جاودانی ست

افق در موج اشک و خون نشسته

شرابش ریخته، جامش شکسته

گل وگلزار را چین بر جبین است

نگاه گل نگاه واپسین است

پرستوهای وحشی، بال در بال

امید مبهمی را کرده دنبال

نه در خورشید نور زندگانی

نه در مهتاب شور شادمانی

فلق ها خنده ی بر لب فسرده

شفق ها خنده ی در هم فشرده!

کلاغان می خروشند از سر کاج

که شد گلزارها تاراج، تاراج!

درختان در پناه هم خزیده

ز روی بام ها گردن کشیده،

خورد گل سیلی از باد غضبناک

به هر سیلی، گلی افتاده بر خاک!

چمن را لرزه ها بر تارو پود است

رخ مریم ز سیلی ها کبود است

گلستان خرمی از یاد برده

به هر جا برگ گل را باد برده

نشان مرگ در گرد و غبار است

حدیث غم نوای آبشار است

...

نهیب تند بادی وحشت انگیز

رسد همراه بارانی بلاخیز

به سختی می خروشم :(( های، باران!

چه می خواهی ز ما بی برگ و باران؟

برهنه بی پناهان را نظر کن

در این وادی قدم آهسته تر کن

شد این ویرانه ویران تر چه حاصل؟

پریشان شد پریشان تر چه حاصل؟

تو که جان می دهی بر دانه خاک

غبار از چهر گل ها می کنی پاک

غم دل های ما را شست و شو کن

برای ما سعادت آرزو کن ))

فریدون مشیری

 

با عرض پوزش از دوستان عزیزم به خاطره تاخیر زیاد

                                                       از لطف همتون ممنونم

                                                                              بالاخره پاییز هم تموم شد...

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 11:16  توسط عطیه   | 

 

 

بال_ شکسته اش را

             در لای میله های قفس

                               باز کرده بود

پرواز اولین را 

در آسمان مرگ،

                  آغاز کرده بود

 

فریدون مشیری

 

 

تپش قلب خبراز آمدن_ او می داد

سردی_ دستانم ،

نتوان باور کرد

که خیالیست فقط ،

که امیدیست عبث،

دگر از آن همه گرمی،

خبری نیست ز من

روح در پیکر من نا آرام،

هر زمان می دردم

تا که راهی یابد

تا که از این قفس_ سرد

رهایی یابد


کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه فردا نبود کاش بودي تا نگاه خسته

 ام بي خبر ازموج و از دريا نبود کاش بودي تا دو دست عاشقم غافل از

لمس دستانت نبود کاش بودي تا زمستان دلم اين چنين پر سوز پر سرما

نبود کاش بودي تا فقط باور کني بعد تو اين زندگي 

زيبا نبود ...

 

 

پاییز غریب و بی رحم 

اون همه برگ مگه کم بود 

گل من رو چرا چیدی 

گل من دنیای من بود

                                                                

 

 

خدایا می رسد روزی که بسپارم به دستش، دست سردم را

 

.......................................................

 

  دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبريز

است صدايم خيس و باراني است. نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني

 است.

 

 

از همه دوستانی که لطف می کنند و کامنت می ذارن خواهش می کنم برای این پست تسلیت نذارن

ممنونم از همگی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 21:44  توسط عطیه   | 

 

 

 

قفس داران سكوتم را شكستند

 

 

دل دائم صبورم را شكستند

 

 

به جرم پا به پاي عشق رفتن

 

 

پر و بال عبورم را شكستند

 

 

مرا از خلوتم بيرون كشيدند

 

 

چه بي پروا حضورم را شكستند

 

 

تمنا در نگاهم موج مي زد

 

 

ولي روياي دورم را شكستند

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 12:38  توسط عطیه   | 

 

از آمدنم نبود گردون را سود

وز رفتن من جاه و جلالش نفزود

از هیچ کسی نیزدو گوشم نشنود

کین آمدن و رفتنم از بهر چه بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 22:21  توسط عطیه   | 

 

روشن شد ازین عید جهان تاریک

 

یا رب بنما ظهور مهدی نزدیک

 

در گلشن زهرا گل نرگس بشکفت

 

شد نیمه شعبان،به محمد تبریک

 

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ

 

 وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ

 

أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

 

پرواز کن پرنده، پرواز تا رهایی

 

بشکن تو این قفس را، در ماه روشنایی

 

امشب به نیمه آمد، مهدی به دنیا آمد

 

سر زد سپیده از شرق، نور خدایی آمد

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 12:3  توسط عطیه   | 

پرنده ی نو پرواز ...

رها شدن بر گرده ی باد است و

با بی ثباتی ی سیماب وار_ هوا بر آمدن

به اعتماد_ استقامت_ بال های خویش.

وگرنه مساله یی نیست:

پرنده ی نو پرواز

بر آسمان_ بلند

                        سرانجام

                                     پر باز می کند.

جهان_ عبوس را به قواره ی همت خود بریدن است

آزادگی را به شهامت آزمودن است و

رهایی را اقبال کردن

 

حتی اگر زندان

                   پناه_ ایمن_ آشیانه است

                   وگرم جای_ بی خیالی ی_ سینه ی مادر

حتی اگر زندان

                   بالش_ گرمی ست

                   از بافه ی_ عنکبوت و تارک پیله.

رهایی را شایسته بودن است

حتی اگر رهایی

                   دام باشه و قرقی ست

                   یا معبر_ پر درد_ پیکانی

از کمانی.

وگرنه مساله یی نیست:

پرنده ی نو پرواز

بر آسمان_ بلند

                   سرانجام

                                پر باز می کند.

                                                                                            احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 10:26  توسط عطیه   | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

اقراء باسمک الذی خلق

بخوان به نام پروردگارت که آفرید. همان که انسان را از خون بسته ای خلق کرد. بخوان که پروردگارت از همه بزرگوارتر است، همان که به وسیله قلم تعلیم نمود و به انسان آنچه را نمی دانست، یاد داد.(سوره مبارکه علق)

 

مبعث پیام آور وحی، پیامبر نور و رحمت بر تمام مسلمانان جهان مبارک باد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 16:55  توسط عطیه   | 

 

یک روز در این دایره از ما خبری نیست

زین قافله ی رفته نشان و اثری نیست

تا لذت پرواز پرستو نکند فاش

در دشت رهایی خبر از بال و پری نیست

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 19:40  توسط عطیه  

 

ای دو سه تا کوچه ز ما دورتر

نغمه ی تو از همه پر شورتر

کاش که این فاصله را کم کنی

مهنت این غافله را کم کنی

کاش که همسایه ما می شدی

مایه ی آسایه ی ما می شدی

هر که به دیدار تو نایل شود

یک شبه حلال مسائل شود

دوش مرا حال خوشی دست داد

سینه ی ما را اتشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت

نام تو آرامه ی جان من است

نامه ی توخط امان من است

ای نگهت خواستگه آفتاب

بر من ظلمت زده یک شب بتاب

پرده برانداز ز چشم ترم

تا بتوانم به رخت بنگرم

ای نفست یار و مدد کاره ما

کی و کجا وعده ی دیدارما

 

***

 

اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِوَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً

وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيهاطَويلاً

 

انتظار...

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 12:37  توسط عطیه   | 

وقتي نگاهم ميكرد تمام وجودم مي لرزيد تنها كسي بود كه مرا اينگونه عاشق كرد دلم مي خواست بدونه كه چقدر دوستش دارم اما او هميشه با من سرد و رسمي بود...
به خاطرش به علاقه خيلي ها پشت كردم اما بازهم...
يك روز به هم برخورد كرديم ازم دعوت كرد احساس خوبي داشتم اونروز خيلي حرف زديم اما اينبار هم سردو رسمي...
سالها گذشت درسمان هم تمام شد اخرين باري بود كه مي ديدمش يعني ميدانستم كه اين اخرين بار است اخرين حرف ما فقط يه نگاه بود....
و درآخر گفت خدانگهدار....
من رفتم و اورفت من با انديشه او و او با انديشه فرداها...
زماني گذشت با خبر شدم كه ازدواج كرده ميگفتند او ديگر شاد نيست نميدانستم چرا من به تنهايي خود فكر ميكردم...
سالها گذشت او را ديدم اين بار جسم بي روحش را در مراسم خاك سپاريش سردي جسمش مرا ياد سخنانش ميانداخت حرفهايي سرد و بي روح...
ديگر نخنديدم از او هيچي به يادگار نداشتم جز يك نگاه...
دفتر خاطراتش بدستم رسيد با اندوهي فراوان آن را ورق زدم آخرين نوشته اش مربوط به آخرين ديدارمان بود خواندم نوشته را :
امروز براي اخرين بار ديمش چقدر زيبا شده بود هم زيبا بود هم مهربان وقتي نگاهم ميكرد دلم ميلرزيد برق نگاهش نگذاشت بگويم كه چقدر دوستش دارم...


من ديگر به تنهايي خود فكر نمي كنم به غروري كه فاصله را رقم زد مي انديشم.

 

*********************************

دروغ

عاشقان داستان دل من گوش کنید

قصه ی خوبی مجنون، فراموش کنید

دلم از دست تو مجنون خون شد

عاقبت دیده پر از اشک_غم مجنون شد

داستان عاشقی آغاز کرد

با من دیوانه اما با دروغ آغاز کرد

هر دروغ از بهر عشقی تازه بود

هر دو روزی در پی یاری تازه بود

از دلش یار قدیمی پر می کشید

روز بعد با یار جدیدی نقش قلبی می کشید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 12:40  توسط عطیه   | 

هر شب وقتی تنها می شم، حس می کنم پیش منی

دوباره گریم می گیره، انگار تو آغوش منی

روم نمی شه نگات کنم، وقتی که اشک تو چشمامه

با این که نیستی پیش من، انگار دستات تو دستامه

بارون می باره و تو رو، دوباره پیشم می بینم

اشک تو چشام حلقه می شه، دوباره تنها می شینم

دوباره باز یاد چشات، زمزمه ی نبودنت

ببین که عاقبت چی شد، خسته ی با تو بودنم

خاک سر مزار من ، نشونی از نبودنت

دستهای نامردم شهر، تو رو ازم ربودنت

بارون می باره و تو رو، دوباره پیشم می بینم

اشک تو چشام حلقه می شه، دوباره تنها می شینم

قول بده وقتی تنها می شم، بازم بیای کنار من

شبهای جمعه که میاد، بیای سر مزار من

به زیر خاکم هنوز، نرفتی از خیال من

قصه نخور سیاه نپوش، گریه نکن برای من

دیگه فقط آرزومه، بارون بباره رو تنم

رو سنگ قبرم بنویس، تنها ترین تنها منم

 

دیگه فقط آرزومه...

 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 15:15  توسط عطیه   | 

 

ستاره گم شد و خورشید سر زد

پرستویی به بام خانه پر زد

در آن صبحم صفای آرزویی

شب اندیشه را رنگ سحر زد

 

پرستو باشم و از دام این خاک

گشایم پر به سوی بام افلاک

ز چشم انداز بی پایان گردون

درآویزم به دنیایی طربناک

 

پرستو باشم و از بام هستی

بخوانم نغمه های شوق و مستی

سرودی سر کنم با خاطری شاد

سرود عشق و آزادی پرستی

...

تو هم روزی اگر پرسی ز حالم

لب بامت ز حال دل بنالم

وگر پروا کنم بر من نگیری

که می ترسم زنی سنگی به بالم!

فریدون مشیری

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 12:21  توسط عطیه   | 

             خدایا نبض شعرم مرده است

                                         بطن شعرم را کسی دزدیده است

             شعر تلخ من چه شد؟

                                                    آه سردم را چه شد؟

             پس بهار من چه شد؟

                                                    بال پروازم چه شد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 14:0  توسط عطیه   | 

 

دلم در این شب سنگین


هوای تازه میخواهد


هوای تازه ی دریا


طلوع تازه ی خورشید


صدای گرم یک باران


گیاهی سبز در گلدان


دلم فریاد می خواهد


رهایی , زندگی , پرواز می خواهد


دلم در سینه می میرد


دلم در سینه می گیرد

 

دلم فریاد می خواهد...رهایی , زندگی , پرواز می خواهد...

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 15:42  توسط عطیه   | 

 

ای علی، ای بهترین هادی امت، گریه کن، اشک بریز برای من، که همانا امروز روز فراق من و توست!

و ای همنشین بتول، ترا وصیت می کنم در حق بچه هایم که پس از من با شادی و سرور بیگانه خواهند شد. (و هرگز روی شادی را نخواهند دید.)

و گریه کن برای من و برای یتیمان من، و فراموش مکن یتیمی را که در سرزمین عراق (در کربلا) شهید خواهد شد.

همانا یتیمانم از من جدا می شوند و مظلوم واقع می شوند و آنان خلفای الهی در روی زمین هستند. و گریه کن ای علی که امروز روز جدایی ماست.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 12:55  توسط عطیه   |